بیدلستان
  
 درباره بیدل دهلوی
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
موضوع بندی

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
1387/03/05
رباعیات بیدل

این رباعیات حاصل تلاش من برای انتخاب بهترین ها بوده است. اگه از آنها کپی کردید به پاس ساعت ها وقتی که گذاشتم برای این کار به من رفرنس بدید.

شعر بیدل از جهات فراوانی به خیام نزدیک است و این در نوشته هایش آشکار است. ولی بسیار خیال انگیزتر است. علایم نگارشی هم هر جا که نیاز است گذاشته شده کاری که اکبربهداروند از آن عاجز بوده. یقینا او حتی یک بار آنچه را کی بنام رباعیات بیدل چاپ کرده نخوانده است. شعر بیدل بدون علایم نگارشی برای آماتورها مشکل است.به هر روی اشتباهات نگارشی در کار بهداروند آنقدر زیاد است که با خودم میگویم چرا این بچه مچه ها( به قول احمد عزیزی) به خود اجازه میدهند روی باند بیدل دهلوی رانندگی کنند.

 

 

تا چند ز داغ، جامه دوزند مرا

یک بار نشد که پاک سوزند مرا

از کار تو هر نفس چو شمع ره باد

می میرم و باز می فروزند مرا

 

 

آب و گل  و رونق گهر خواهد رفت

چون اشک همه ز چشم تر خواهد رفت

باید چون شمع دیده واکرد و گریست

کاین انجمن آخر از نظر خواهد رفت

 

آن جلوه زدیدن و شنیدن دور است

از عالم دام، فهم چیدن دور است

جز محو شدن قطره چه بیند ز محیط

هر چند به او رسی، رسیدن دور است

 

آنی که ظهور تو جهان افروز است

کیفیت جلوه ات کدورت سوز است

تو دیر بمان که چون سحر هر نفست

شبهای امید عالمی را روز است

 

اندیشه ماتم، کمر سور شکست

فکر شب تیره، کمر نور شکست

انجام غرور ما به مویی بند است

چینی مژه در دیده فغفور شکست

 

از روی تو،برق در نقاب افتادست

از چشم تو شعله در شراب افتادست

بر ساز شکست چون نپیچد زلفت

این سایه ز بام افتاب افتاده است

 

افسوس نوای هستیم ساز نداشت

تمثال من آیینه غماز نداشت

تا چشم گشودم عدم آمد به نظر

انجام تماشای من آغاز نداشت

 

افسوس زمان عیش دلخواه گذشت

فرصت به غبار ناله و آه گذشت

شد روشنم از جاده موهای سپید

عمری که نداشتم به صد راه گذشت

 

از بس به دماغ آگهی غش زده است

بر خلق دلایل مشوش زده است

خورشید عیان نیست، که از خیره سری

هر خانه چراغی دگر آتش زده است

 

ای مست غرور جام و مینا خالی ست

زان می که تو سرخوشی، پُری ها خالی ست

گردن کشی آن نیست که پستت نکند

جای سر شمع تا ته پا خالی ست

 

تَنگی، زدلت شکفتنی دزدیده است

این عقده عجب واشدنی دزدیده است

از فکر خود اندکی برا صحرا شو

جیب تو چو غنچه دامنی دزدیده است

 

جولان هوس جز قدم لنگ نداشت

پرواز نفس رهی به آهنگ نداشت

واکردن چشم هم به حیرت واسوخت

خون رگ خواب ریختم رنگ نداشت

 

دود نفسی به تاب سودایی رفت

از خاک به عرش، گرد سودایی رفت

شد محو آخر، به باد بی پا و سری

نی از جایی رسید، نی جایی رفت

 

دی ابر به باغ ما جنونها انگیخت

مژگان واکرد و رشته سبحه گسست

در پرده، خیال گل رخسار که داشت

افشردن این نمد هزار آینه ریخت

 

شام آمد وکار داغم از سوز گذشت

خون شد دل  و از چشم غم اندوز گذشت

فردا به امید چه هوس باید زیست

آن وعده  دی  بود که امروز گذشت

 

عمری دل غافل از کتابی که نداشت

می کرد تلاش انتخابی که نداشت

آخر، در مکتب خیالی که نبود

حیرت ورقم شست به آبی که نداشت

 

عید امده هرکس پی کار خویش است

می نازد اگر غنی و گر درویش است

من بی تو به حال خود نظرها کردم

دیدم که هنوزم  رمضان در پیش است

 

محوم به گمان، یقین پرستی اینست

مینا زده ام به سنگ، مستی اینست

زین رنگ چه نغمه ها که در سازم نیست

رد عدمم، قبول هستی اینست

 

نی پنبه گوشی  خبر داغم سوخت

نی دود دلی بر اثر داغم سوخت

شب های غمت زبی کسی ها آخر

چون شمع فتیله بر سر داغم سوخت

 

یک عمر غبار، شوق طوفان ها ریخت

سودات ز سر، شور بیابانها ریخت

آخر زدل شکسته خفتیم به خاک

این ابله آب رخ جولان ها ریخت

 

آن شوخ که غارت شکیبایی کرد

ما را چندی کباب تنهایی کرد

گرد رهش امروز نگه ریخت به چشم

نقش قدمش مردمک آرایی کرد

 

آنی تو که هر حوصله جامت نکشد

جز شوق تو هیچ کس به دامت نکشد

دشت ازل و ابد به آن طول و بساط

چون درگذری به نیم گامت نکشد

 

او تا چقدر به ضبط دل پردازد

گو تا چقدر به ضبط دل پردازد

از حلقه ی زلف، دامِ مویی دارد

مو تا چقدر به ضبط دل پردازد

 

«بیدل» دل شوق پیشه ای داشت، چه شد؟

تخمی، تب وتاب ریشه ای داشت چه شد؟

کس نیست سراغ غنچه از گل پرسد

کاین طاق شکسته شیشه ای داشت چه شد؟

 

بعضی هوس گوهر و افسر کردند

جمعی به کلاه نمدی سر کردند

نی افسر ماند، نی کلاه آخر کار

مردند زیأس و خاک بر سر کردند

 

بی ضبط نفس دل به صفایی نرسد

سر،بی سر و پاست تا به پایی نرسد

سیر زانو رسایی فطرت توست

بی حلقه شدن کمند جایی نرسد

 

باز از من و تواثر کجا خواهد بود

داغ دل و چشم تر کجا خواهد بود

شب تا به سحر ز درد می گرید شمع

کاین سوختنم دگر کجا خواهد بود

 

تخم ندمیده ات زمینها دارد

دست ته سنگ آستینها دارد

ای نقاشِ تصورآباد امید

دامن نکشیدن تو چینها دارد

 

تا کی به نشاط متهم باید بود

نامحرم اسرار الم  باید بود

اینها شرف سلسله آدم نیست

گاهی دور از بهشت هم باید بود

 

تا در کف نیستی عنانم دادند

از کشمکش جهان امانم دادند

چون شمع ، سراغ عافیت می جستم

زیر قدم خویش نشانم دادند

 

تا کی زخزان غرور می باید دید

زنگی به لباس هور می باید دید

نادیدنی وضع جهان بسیارند

این خواب به چشم کور می باید دید

 

جولان، به رم زخویش جستن نرسد

طاقت ، به خم  ز پا نشستن نرسد

هر چند کنی رشته امید دراز

هرگز به رسایی گسستن نرسد

 

جز غصه کسی زخوان افلاک نخورد

چون صبح، به غیر از جگر چاک نخورد

تیری که به خانه کمان شد مهمان

جز باد نپیمود بجز خاک نخورد

 

چندان که فلک شام و سحر می ریزد

پرواز غرور عمر، پر می ریزد

زین شیشه ساعت آنچه داری به نظر

سال و مه ما، خاک بسر می ریزد

 

خلقی به فسون حال خود می رقصند

در انجمن خیال خود می رقصند

گلگشتِ بهارِ رنگ، بی وجدی نیست

طاووس چو دید بال خود می رقصد

 

خاکت، که فسونِ باد  خودکامش کرد

باید به تأمل اندکی رامش کرد

آدم زین پیش سربه گردون می سود

جبریل پری زد و به اندامش کرد

 

 

خشکی نرود ز خاک، وحشت از باد

آب است و تری، آتش و برق بیداد

ناموس ظهور سخت دامن گیر است

بر گردن هر که هر چه افتاد افتاد

 

دی شوق ِ چمن زخانه بیرونم کرد

گل،سِحر دمید ولاله افسونم کرد

نرگس، آخر به عبرتم سوخت جگر

این صبح خزان، بهار مجنونم کرد

 

دوش این دل خون چکیده پهلوی تو بود

وین دیده حیرت زده بر روی تو بود

آواره سری که این زمان دربه در است

روزی دو از این پیش، به زانوی تو بود

 

زین پیش که دل قابل فرهنگ نبود

از پیچ و خم تعلقم ننگ نبود

آگاهیم از هر دود جهان وحشت داد

تا بال نداشتم قفس تنگ نبود

 

سر خورد به سنگ و پای بر خار افتاد

دل خون شد و لب به ناله زار افتاد

هیهات کجا روم چه سازم چه کنم؟

آخر دور از تو، با خودم کار افتاد

 

سودای بقای پوچ افسونم کرد

چون صبح به صد چاک، جگر خونم کرد

عمری است که می دوم پی ضبط نفس

این مرغ ِ قفس شکسته، مجنونم کرد

 

سِحری ندمد، که نام و ننگم نرود

کاری نکند، که دل زچنگم نرود

امروز که دست می گشاید زحنا

مشاطه تأملی که رنگم نرود

 

عشق آخرِ کار، مستِ پیدایی شد

ضبط ِ نفس ، آیینه گویایی شد

زنار زبس گسست و دادیم گره

ناچار دلیلِ سبحه آرایی شد

 

کو علم و چه فن، جنون من ریخته اند

جمعیت دل، برون من ریخته اند

چون شمع ز رنگِ حال من عبرت گیر

این پرتو نیست، خون من ریخته اند

 

گر لنگی پاست دامنش می پوشد

عریانی تن، پیرهنش می پوشد

این زندگی ِ هزار خجلت به بغل

عیبی است که آخر کفنش می پوشد

 

گر گل دیدم، خنده ای کرد و فسرد

ور صبح ، همان رخت به تاراج سپرد

عبرتگه زندگی ندارد «بیدل»

زین بیش قیامتی که می باید مرد

 

گیسوهای رسا که غارت کیش اند

پیش خم ِ طره ی تو سردرپیش اند

آنجا که قد تو می کشد قامت ناز

این قامت ها عصاکشان خویش اند

 

گر بیخردی، به خلوتی بنشیند

مشگل، که زباغ آگهی گل چیند

بیچاره زبان به این  سروبرگ  شعور

از حرف چه دید ، کز خموشی بیند

 

گوش آنچه شنید جز بیان تو نبود

چشم آنچه نمود جز بیان تو نبود

سر تا پایم به هر کجا سود جبین

چون وادیدیم، جز آستان تو نبود

 

گرد از صحرا گل از چمن می روید

هر چیز بجای خویشتن میروید

از خاک شهیدان محبت چو سپند

بادی به امید سوختن می روید

 

مجنون غمت به هر چه واصل گردد

خالی رود از مراد بیدل گردد

یک قرن اگر به آب بر هم بزنند

حرفی است که خون عاشقان گل گردد

 

مُردیم  و غرورش ستمی ساز نکرد

تکرارِ نگاهی غلط انداز نکرد

زین شرم که تابِ آن نگاه آوردیم

دیگر مژگان به روی ما باز نکرد

 

مجبوری ما ستمکش غیر نبود

آواره ی وهم ِ کعبه  و دیر نبود

در عالم اختیار خونها خوردیم

ما را بر ما گماشتن خیر نبود

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 3680


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها