از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فروریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
......
یک زمانی این بیت آخری را دوستی برایم خواند.کلاس آخر دبیرستان بودم.دو بیت به آن اضافه کردم.از این کارها بدم نمی آمد. دیشب یادگارهای گذشته را مرور می کردم که به آن دو بیت برخوردم:
صد کوچه دعا بود برایت طلبیدم نگذاشته ام در قدمت نافله ای نیست
من در همه شهر بجز کوی تو دیدم جایی نظری، همهمه ای، وسوسه ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
.....
|