قصه های وق وق صاحاب...

 

 

از بس به دماغ ِ آگهی غش زده است

 

بر خلق، دلایل ِ مشوش زده است

 

خورشید عیان نیست، که از خیره سری

 

هر خانه چراغی دگر آتش زده است

 

 

این روزا مشغول خدایگان شعر پارسی عبدالقادر بیدل ام. او بیشک بزرگترین شاعر پارسی گوی است که قبل از نیما به درونمایه اصلی زبان نوین پارسی پی برده بود. کما اینکه خود نیما و سپهری به این امر معترف بودند. مسئول این دوباره کاری در ادبیات معاصر هر کی بوده خدا روح زنش رو نیامرزه.(باور کنید من لیبرالم و اصلا و ابدا به جماعت ضعیفه معنا  کج دهنی را تاب نمی آورم)

رباعی بالا از بیدل است و این یکی:

 

 تنگی، زدلت شکفتنی دزدیده است

 

 این عقده، عجب واشدنی دزدیده است

 

 از فکر خود اندکی برا، صحرا شو

 

 جیب تو چو غنچه دامنی دزدیده است

 

دیگه اینکه بی خیال هرچی پروانه ی سر ِ چشمس :

 

 

بگذار که آیه های تشویش تو را

 

این آینه های ماتم پیش تو را

 

بر برگ نویسم و به بادش سپرم

 

بر باد دهم غم ِ کم و بیش تو را

 

 

و اینکه این آخری از افاضات فدوی بود